شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
169
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
باريدند ، و قرب چهار صد اسير ، از مأمور و امير ، با هم بياوردند . سلطان جماعتى را از آن اسرا بقاضى و رئيس تسليم كرد تا در شاهراههاى شهر جهت تشجيع عوامّ بكشند ، و باقيان را ضرب الرّقاب فرمود و جثّهاى ايشان را بيرون بصحرا انداختند تا سگان خوردند . و در روز موعود سلطان بمصاف بيرون آمد ، و لشكرها را ترتيب كرد . قلبى چون مجتمع كواكب ليل ، و ميمنهاى چون مندفع امواج سيل ، و ميسرهاى مشحون بأشاهب و أداهم خيل . از درخش * زره و خود ، و لمعان شمشير زر اندود ، روى زمين صفت أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها « 1 » گرفت . چون تدانى عسكرين بمثابت ترائى جمعين رسيد غياث الدّين در چنان وقتى خذلان كرد و با طايفهاى از لشكرهاى سلطان ، مقدّم ايشان جهانپهلوان ايلچى ، فرصت گريز غنيمت شمرد ، چه سلطان را مجال تتبّع او نبود - و سبب گريختن او وحشتى بود كه در آن ايّام واقع شده بود ، كه ذكر آن خواهد آمدن - و سلطان از جانب او تغافل نمود . لشكر كفّار برسم خود در برابر سلطان گروه گروه بايستاد . در وقت محاذات سلطان نظر كرد ، لشكر خود را اضعاف لشكر دشمن ديد ، از غايت استحقار و استضعاف كفّار حشر پيادگان اصفهان را اجازت فرمود كه به شهر بازگشتند . ميمنهء سلطان از ميسره دور شد ، چنان كه هيچ يكى از اين دو طايفه حال آن ديگر نمىدانست . حربى عظيم رفت ميان ايشان چنان كه قابل شرح نيست . آخر روز ميمنهء سلطان بر ميسرهء تاتار حمله آورد كه بفرار و ترك جانب قرار التجا كردند ، و
--> ( 1 ) - سورهء زمر ( 39 ) آيهء 69 .